سلام...
این روزا خیلی غریبم حتی با خودم ، نمی فهمم چرا هستم ، برای چی نفس می کشم...
کاش همه ی آدما اینو باور می کردن که ما برای موندن متولد نشدیم،ما همه رهگذریم، یکیمون مالک دنیا ، یکیمون شبگردی بی پناه چه تفاوت می کند؟
حوصله ی خیلی کارارو ندارم ،دنبال دوستای قدیمی ام آخه یه جورایی بوی خودمو میدن ولی نیستن ، پیداشون نمیشه کرد.این غزل و به یاد برادر ، رفیق و معلم همیشگی ام، افشین صداقت، می نویسم و به تمام عزیزانی که رفتن و با خاطراتشون تنهام گذاشتن تقدیم میکنم...
در سینه مانده این غم همدردو یار من نیست
هر لحظه می گریزم این روزگار ِ من نیست
اسبی چموش و مستم دنبال ِ باد ولگرد
گویا عنان ندارم گویا سوار ِ من نیست
در کوچه های خاکی شبگردی بی پناهم
این خانه ها غریبن یا شهر دیار ِ من نیست؟
میمیرم از سکوت و گم میشم از هیاهو
بر قبر من نوشتن اینجا مزار ِ من نیست
در را به روی باران آهسته می گشایم
بر غربتم می بارد آه...
این بهار من نیست
فعلا ...
